تبليغاتX
مستانه
مستانه
من به سیبی خوشنودم .و به بوییدن یک بوته بابونه .من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم.
دوشنبه پانزدهم فروردین 1390
شعری کیلانی یا کلونی ...  

بیا واست بوگم اون اوستونک ر          *          بیا وا هم بخوریم پشدونک ر

بیا وازی بدیم چرخ و فلک ر               *          بیا یک سو نهیم دوز و کلک ر 

بیامثل قدیمها ساده باشیم                   *          به کار زندگی آماده باشیم

الک کِردی تو بیل و اُسبُورک ر           *          تو گم کردی عجب راه کُرَک رِ

کوجَه بَدی تو خارو ایونَک ر                *          کوجه بدی تو معدن نمک ر

به همراه ورامینی وخاری                    *        برار جان تو نکردی چَربِداری

همه وازی ما اَلَک بَلَک بُ                    *          محل وازیمُن تختِ پَلَک بُ

تمام رَختِمُون یک مشت جُلَک ب         *          در دروازه ها کیلی کُلَک بُ

زمستون که مُبُ یک لا قِبا بیم                         *        توستون که مُ بُ ما تو سته پا بیم

درون خونه ها کی صندلی بُ  ؟          *        نُنِ خالی درش قُلفُ کیلی بُ.

کوجه زلف جونها وزوزی بُ                *        حجاب زنکها کی فانتزی بُ

به چشم دخترها شرم و حیا بُ                        *          جِمه ورَختشون تا پشت پا بُ

کِلا دوشندنُ اون نُن دوستن               *        زمستونها سر کلا هانستن

تو چُمدونی چیه تنگُ ایاسه                  *          تو چمدنی چیه لب بیل و پارسه

کوجه بدی تو رُسبُنو هتَک رِ                *          کوجه بدی تو قیصی کتک رِ

سر کِلنه دیزی وا گوشت تازه             *          یادت درهبِرار مِدا چه مزه

نخوردی زیهدی باغ مرازون              *          به اون شیرینیو اون نرخ ارزون

بوشو بابا صدا کن مش تقی ر             *          بدو دختر بیور اون لُق لَقی ر

تو چُمدونی چی ایشدِ و چی خاسه        *          تو چمدونی چی معنی مده پارسه

دو قُمبیلی مخوری دا نِما شون           *          گاهی  جوزو گاهی اینجیل آجُن

گاهی قُمبیلچک و گاهی سُقُلمه            *          گَمون کنم دلت ر بیکه وُهمه

گاهی کشکو و گاهی آش رشته           *          سر سرفَه دو تا نون برشته

بیا بینجین همین جه قوشدلی ر           *          بیا وا کش بساط خوشدلی ر

نه شوفاج و نه گاز و نه شومینه          *          یک مشت هیمه ناها بو دم کلنه

نهارها آش و شوم کشکو موخوردیم *          سالی یک دهبه یم پلو موخوردیم

سر راهها پر از سنگ و سلم بو            *          عموی مشت حسین اسمش غلوم بو

خوش اون روزی که پر لطف و صفا بیم      *          به مال دیگران بی اشتها بیم

چرا هستی ببه وازی دراوردن             *          پدر همدیه ر هی دراوردن

تو پنداری اینه کار خدای؟                   *          خدای مهربون از ما رضایه

پنجشنبه دوم دی 1389
خدارو شکر رضا تاجیک آزاد شد ...  

 جرس: عبدالرضا تاجیک، روزنامه نگار امروز از زندان آزاد شد.

به گزارش  کلمه تاجیک بعد از انتخابات سال گذشته ریاست جمهوری سه بار بازداشت شده  بود.

او ابتدا روزهای اول بعد از انتخابات بازداشت شد و ۴۶ روز را در بازداشت گذراند.  تاجیک مجددا در موج بازداشت های بعد از عاشورای سال ۸۸ بازداشت شد و ۶۰ روز در زندان بود.

وی آخرین بار ۲۲ خرداد امسال  بازداشت شد که تا همین دیشب را در زندان گذراند اما :

ازقول ساسان آقایی( دیدم جمله اش قشنگه نوشتم )

آزادی هر روزنامه‌نگار، نه آزادی یک نفر که نوید یک امید برای رهایی‌ست؛ رضا جان آزادی دوباره‌ات مبارک
و از قول خودم :
اسقامت وپایداری شماعزیزان دربند است که ما را در انتخاب راهمان مصمم تر و مطمئن تر میسازد . آرزو میکنم روزهایی که در پیش روست سراسر نوید رهایی از همه بندها باشد .
شقایق
عکسم که خداروشکر هر کار میکنی نمیتونی بذاری
عیب نداره  ایشالا تا چند وقت دیگه مطلبم نمیتونیم بذاریم
 
یکشنبه بیست و یکم آذر 1389
کل ارض کربلا ...  

درختان را دوست می دارم
كه به احترام تو قيام كرده اند
و آب را
كه مهر مادر توست،

خط تو با خون تو آغاز مي شود.
از آن زمان كه تو ايستادي
دين راه افتاد

و چون فرو افتادي
حق برخاست

موسوی گرمارودی


سه شنبه دوم آذر 1389
مسئول باشیم ...  

نامه زیر جوابیه ایست که همسر یکی از متواریان سیاسی به دوستش نوشته است . دوستی مهربان که سعی در دلداری او داشت ولی از عمق فاجعه بی خبر بود .

 

سلام

حال روحی خوشی ندارم و بسیار غمگینم . اما در تکاپو برای امید ، لحظه ها را می کاوم و یکی یکی پشت سر       می گذارم تاشاید روزی در ثانیه ای خبری دل انگیز قلبم را لبریز کند . اما افسوس که ثانیه ها هریک بی رحم تر از دیگری از پی هم میگذرند بی آنکه اتفاق تازه یا خبری خوش برای من از راه برسد  .

 آن روز که با تو از دل غمگینی های خود گفتم  تو با کلماتی سعی در دلداریم داشتی ولی کلماتت با این که هیچ مخصوص نبودند اما ، عجیب تکانم دادند . گویی قلب بلورینم که مدتها بود بر لبه احساساتم معلق بود و  لق لق میخورد به یکباره با صدای مهیبی بر زمین افتاد و شکست . و همان لحظه بود که اشک از چشمانم چون سیلی جاری شد . سیلی که گویی بند آمدنی در کارش نیست و من در نهایت به ناچار از ترس جاماندن از زندگی روزمره ام  – با روحی آشفته -  تن به خواب دادم .

اما آن چه که باعث شد قلبم بشکند وفرو بریزد فی الواقع کلمات تو نبود بلکه آن حقیقتی بود که اینک نزدیک به یک سال و نیم از وقوع تلخ و شاید شیرینش میگذرد و همچنان انسانهای زیادی را در این سرزمین  بزرگ به خودش مبتلا کرده است . دردی بود که مدتها بود قلبم را میفشرد اما شاید جرات بیرون ریختنش را نداشتم و یا شاید وقت بیرون ریختنش را . آری . مدتی است که همسرم  من و کودک خردسالش را ترک گفته و راهی دیاری شده که هیچ از آن نمی داند و من در غم فراغش ، با نگرانی های پی در پی ، با گرفتاری های عجول و با فشارهای متعدد در زندگیم دست و پنجه نرم میکنم . ناراحتم و هوای گریه و گله گذاری به درگاه خداوند را دارم اما همیشه ترمزی سخت در این بین برای گله گذاری به درگاه قادر متعال من را از این کار باز داشته است و این ترمز هیچ نبوده است جز غم دلتنگی مادران ،همسران و کودکانی که همینک فرزند ، همسر و پدرانشان در پشت دیوارهای سر به فلک کشیده و در تاریکی های تمام نشدنی زندانی که هم اکنون چیزی کم از زندان هارون ندارد  روزهای طولانی را به شب و شبهای بلند تر را به صبح می رسانند . دوستان فداکاری که از جور زمان ناچار به تحمل هرگونه ناملایمتی این روزگار سخت شده اند و چاره ای ندارند جز اینکه دم برنیاورند و فقط و فقط به انتظار عدل خداوندی بنشینند . شاید تو ندانی که خانواده های این قلندران در این لحظه چه حالی دارند و چه میکشند اما من از نزدیک با ایشان در ارتباطم و میدانم و غصه ام از این است که چرا تو و امثال تو این حقیقت تلخ را نمیدانید . چرا نباید در این افکار به سرببرید که چرا یک عده ای فقط به این خاطر که حاضر به تحمل زور نشده اند و بر مواضع خودشان چون ابوذر ایستادگی کرده اند باید این همه شکنجه های روحی و جسمی را به جان بخرند . تو هیچ میدانی که وضعیت زندانیانی که در شکنجه گاه مخوف اوین به سر میبرند چیست ؟ میدانی که خیلی هاشان بیش از یک سال و شاید نزدیک دو سال  است که حتی یک روز را نتوانسته اند تحت عنوان مرخصی حتی بیرون از آن خرابکده شب را به صبح برسانند ؟ حتی کسی که بارها و بارها اعترافاتش از تلویزیون پخش شد هنوز نتوانسته بعد از یک سال و نیم یک هفته را بی اضطراب در کنار خانواده مظلومش بگذراند . شاید گفتن دو سال به زبان راحت باشد ولی تحمل حتی یک هفته اش برایمان مقدور نیست . خانواده های آنها الان بیش از یک سال است که زندگی شریفشان به حالت تعلیق در آمده از نان شب گرفته تا گریه های شبانه کودکانشان در جستجوی پدر و ......و........ و.............و ...............

آری دوست من

مردان و زنانی در همین تهران و در همین ایران در کنار ماهستند که نان در خون میزنند اما ما در کمال بی خبری از بودن در کنار همسر و فرزندمان لذت میبریم و سرخوش به تفریحاتمان ادامه میدهیم . غصه ام از این است که امثال  تویی که در سطح بالایی از شعور و آگاهی قرار دارید چرا نباید دغدغه این را داشته باشید که هستند کسانی که به خاطر پاسداری از حقیقت و عدالت متحمل این همه ناملایمتی شده اند . از من به خاطر این جملات دلگیر نباش و بر نیاشوب . چون روی سخن من با تو نیست . با توی نوعیست .با کسانی مثل تو که به راحتی میتوانند این غم و یاس را در چهره جامعه امروز ایران ببینند ولی با بی اعتنایی چشم بر همه اینها ببندند و از کنارشان بگذرند

شاید پیش خود بگویی که حتی اگر هم به فکر باشم کاری از دستم بر نمی آید . ولی من میگویم که این طور نیست  آب دریا را اگر نتوان کشید –  هم به قدر قطره ای باید چشید همین قدر که دغدغه این را داشته باشی خودش کار را پیش میبرد . همین که در لحظات خوشیت آن روز که در پارک از دیدن بازی فرزندانت لذت میبری یا آن لحظه که در رستوران منتظر آمدن غذایت هستی آن لحظه که دل به عشق همسرت داده ای یا آن روز که در سفر هستی همه و همه  غم این را داشته باشی که کسانی هستند که یک سال است نتوانسته اند آب و لقمه خوش از گلو پایین بدهند . لااقل دغدغه اش را داشته باشی .و بدان اگر کسی توانست این قدر خودش را مسئول بداند که نتواند غم دیگری را از دلش بیرون کند آن گاه است که ایران نه بلکه همه جهان تبدیل به آن مدینه فاضله ای می شود که در رویاهامان خوابش را می بینیم . امید در کنار من نیست ولی هر گاه که میخواهم گلایه کنم از خودم شرم میکنم و دلم را میگذارم کنار دل آن همسرانی که اینک شوهران و زنانشان دلشکسته به گوشه ای افتاده اند بی آنکه خبر خوشی برقی را در چشمانشان روشن کند .

آه خداوندا

افسوس و صد افسوس

ای کاش کاری از دستم بر می آمد و ای کاش میتوانستم کاری کنم . مدتهاست که از این غم احساس خفگی میکنم ولی هیچ از دستم بر نمی آید . و هر کار هم که در راستای کمک به این عزیزانم میکنم باز نمیتوانم حریف روح    بی تابم بشوم . ای کاش به دل شکسته ی مادری یا کودکی رحم میکردی و این شب سیاه را به پایان میرساندی . ای کاش یک صبح سواری برایمان خبر آمدن منجیی را می آورد که همه این رذالت ها را گردن میزد . اما من مایوس نمیشوم . هیچ گاه در زندگیم مایوس از لطفت نبوده ام و اینک هم نیستم . مطمئنم که

کسی می آید .  .   .   .   .

ضرب آهسته پاهای کسی می آید .  .   .   .   .

 

چهارشنبه دوازدهم آبان 1389
اولین هم به ثمین پیوست ...  

عروسک جون عروسک جون دیگه شب شد لالا                 به قربون دو چشمونت لایی کن لالا

اولین باغچه بان ، ملکه ی آواهای کودکی مان سوار بر بال رنگین کمان به دنبال گنجشککی که در زیر باران خیس شده بود به باغ پر از گل و ریحان سفر کرد . او رفت اما از روی رنگین کمانش بر سرمان شکوفه هایی ریخت که عطرش در تمام فضای کودکیمان پراکنده شد .

ثمین و اولین رنگین کمان را در حالی به کودکان ایران هدیه کردند که تلوزیون فقط 2 شبکه داشت و آن هم در ساعات خاصی کار میکرد . فقط شبکه 2 برنامه کودک پخش میکرد آنهم فقط به مدت 2 ساعت در طول روز . در آن زمان از عمو پورنگ و فتیله و پنگول خبری نبود . از این همه ترانه و شعر و سرود و رنگ هیچ خبری نبود . اما دلسوزانی در آن زمان درخشیدند وآثاری از خود به جا گذاشتند که دنیای محدود کودکیمان را رنگ و بوی تازه ای بخشید و شادی را در ته دلهایمان متبلور ساخت . وقتی گوش به صدای دلنشین این بانوی موسیقی میسپردیم که چه زیبا برایمان از برف بازی و اسب کرنگ و ترن  و جای آهو میخواند گویی هر آنچه شادی بود با هم در دلهایمان  میریختند و ما سرمست به دنبال ترانه ها از این سوی اتاق با هم به آن سو میدویدیم و بلند بلند آنها را تکرا میکردیم . کودکان ایران هرگز زوج دلسوزی را که این هدیه گرانبها را به آنها و نسل های پس از آنها - که کودکان ما باشند -  داده اند هرگز از یاد نمیبرد چرا که این دو با این هدیه در قلبهای ما و در تاریخ ایران جاودان شدند .

خانم باغچه بان نه تنها در زنده کردن شادی در دل کودکان ایران سهم به سزایی داشت بلکه تنها کسی بود که سعی در اعتلای آواز ، اپرا  و کر بانوان ایران داشت و با قریحه لطیف مادریش توانست از کودکان بی سرپرست گروه کری قوی تعلیم دهد و همین جا بود که لقب مادر آواز جمعی ایران را از آن خود کرد . او با برگزاری کلاس های تخصصی آواز در هنرستان عالی موسیقی تهران توانست شاگردانی همچون حسين سرشار، محمد نوري، سودابه تاجبخش، پري ثمر، پري زنگنه، سودابه صفاييه و عنايت رضايي را پرورش دهد . پس از آن نخستين گروه کرهنرستان عالي موسيقي ايران را تشکيل داد و کر ملي تهران را پايه‌گذاري کرد .همه اینها در دورانی بود که شاید کمتر کسی به فکر ارتقا آواز و کر برای بانوان ایرانی بود او خود اقرار کرده است : " ترکيه وطن من است و من مثل يک درخت در آنجا رشد کردم، اما ميوه‌هايم را در ايران دادم و در ايران به بار نشستم. به همين علت هر دو کشور را دوست دارم و هر دو را وطن خودم مي‌دانم."

 

اولین و ثمین خانواده ای بودند که تنها سعی و تلاششان ارتقاء  هنر و فرهنگ بود و در این زمینه نقش بسیار مهم و حساسی را در تاریخ هنر ایران بازی کردند . روحشان بلند و خانه ابدیشان به مانند ترانه های دلنشینشان پر از گل و شکوفه باد .

 

 

 

شقایق خان زادی

10 آبان 1389

 

 

شنبه یکم آبان 1389
...  

آخ الهی من قربون این فیلمها و برنامه هایی که ماها رو میخندون برم

اگه اینها نبودن چطوری میخواستیم تو این وانفسا که فقط ازش آتیش میباره زندگی کنیم

کسی میدونه واقعا چطوری ؟

حتی فقط برای چند لحظه هم که شده از این همه بار منفی جدا میشی همه چی رو فراموش میکنی و سوار بر موج خنده راهی دنیای شادی میشی

ولی حیف که همه اش نهایت برای یک یا دو ساعته بعدش بازم هجوم موج منفی و افکار درگیر که یه دیقه دامنتو ول نمبیکنن

آره داداش

این جوریاس

ولی با همه این حرفا دم سازنده هاشون گرم

قهوه تلخ آخ الهی من به قربون مدیری

پوپک و مش ماشالا

یکشنبه چهاردهم شهریور 1389
کیمیا خاتون ...  
کی کیمیا خاتون و خونده ؟

چه نظری داشتین؟

لطفا .

بگید تا بگم . 

دوشنبه یازدهم مرداد 1389
گزارش تشییع پیکر استاد محمد نوری ...  
 

صدای ماندگار ملت ایران در میان جمع دوستداران تا خانه ابدی بدرقه شد

تالار وحدت بار دیگر شاهد وداع جمعیت کثیری از دوستداران شاگردان و اساتید موسیقی با پیکر استاد  محمد نوری بود .

مراسم راس ساعت 9:15  پس از پخش ترانه به یاد ماندنی " رنج دوران " و با انتقال پیکر محمد نوری در میان گل ها به روی سن و قرار گرفتن در رو به روی  جمعیت مشتاق آغاز شد . به مانند همیشه عباس سجادی مدیر عامل موسسه نغمه شهر مجری مراسم بود و پس از عرض تسلیت به حضار متن پیام محمد سریر رئیس هیات مدیره خانه موسیقی را قرائت کرد و اشاره کرد که دکتر سریر به این علت اکه خارج از ایران بوده متاسفانه نتوانسته در این مراسم حضور داشته باشد.  این در حالیست که هنگام تولد ماندگارترین نغمه های این سرزمین در کنار و پایاپای نوری بوده است و از این بابت بسیار متاثر و ناراحت است .

سپس داریوش پیرنیاکان سخنگوی خانه موسیقی جهت سخنرانی در جایگاه حاضر شد . او نیز اشاره کرد : مهم تر از جنبه هنری زندگی او ، سلوک اخلاقی و خصوصیات حسنه ای بود که او در رفتار و کردارش به من نشان داد . نوری هیچگاه به مسائل حاشیه ای و مالی در جامعه موسیقی بسیار شایع است نپرداخت و همیشه سعی میکرد که از این دست مسائل حاشیه ای به دور باشد .

دبیر و سخنگوی خانه موسیقی در ادامه گفت : " که اگر میخواستیم درباره مسائل فنی کار نوری سخن بگوییم باید چندین روز صحبت میکردیم و چون مجال نیست من فقط به همین نکات قابل توجه اخلاقیات او اشاره میکنم چرا که شخصیت بسیار والا و متعهدی داشت . "

پس از سخنرانی پیرنیاکان   سیمون آیوازیان استاد و نوازنده گیتار فلامنکو برای سخنرانی به جایگاه آمد . او  شدیدا متاثر بود و متنی را که آماده کرده بود قرائت کرد.  در این متن به خصوصیات اخلاقی محمد نوری اشاره شده بود و اینکه او همواره به جامعه و وطنش عشق میورزید و بی ادعا در راه اعتلای موسیقی تلاش میکرد . و هیچگاه به دنبال مقام و شهرت  و افتخارطلبی نبود آیوازیان اظهار کرد که نمیتواند باور کند او دیگر در بین ما نیست .

پس از او داوود گنجه ای عضو هیات مدیره خانه موسیقی و استاد و نوازنده کمانچه از آخرین لحظات زندگی نوری سخن گفت و اشاره کرد  که او همیشه مناعت طبع داشت و شخصیت بسیار صمیمی و والایی داشت . او از طرف خانواده محمد نوری از یک یک مردمی که برای وداع با پیکر نوری آنجا گرد هم آمده بودند تشکر کرد و گفت این شیوه خوب زندگی او بود که باعث این شد که مراسم تشیعش به این با شکوهی برگزار شود . او همچنین از پرسنل بیمارستان جم خصوصا جناب دکتر عاطفی که پزشک مخصوص وی بود که واقعا در نهایت دلسوزی و علاقه از ایشان محافظت و پرستاری کردند تشکر کرد . و در پایان از زحمات همسرش که مهربانانه و فداکارانه او را در همه لحظه های زندگی پربارش یاری کرد تشکر و قدردانی کرد .

و در پایان باز هم سرود زیبای " رنج دوران " با صدای نوری در فضا پخش شد که عده ای از خانواده و شگردان او به بالای سن رفته و مردم را در خواندن  این ترانه همراهی کردند و پس از آن پیکر استاد در میان خیل کثیری از شاگردان و دوستدارانش به سمت بهشت زهرا بدرقه شد .

نامش بلند و یادش جاودان باد

 

اما در حاشیه مراسم :

·    شاگردان نوری قطعاتی را جهت اجرا در این مراسم آمده کرده بودند که از طرف مسئولین برگزاری مراسم اجازه اجرا به آنها داده نشد و از آنها خواستند به علت ذیق وقت اینگونه سخنرانی ها ، آواز ها و مراسم را بر سر مزارش اجرا کنند 

·    محمود شهریاری ، منوچهر آذری ، امین اله رشیدی ، علی تفرشی از دیگر چهره هایی بودند که در این مراسم شرکت داشتند

·    دکتر حسن ریاحی به علت بیماری شدید مادر همسرش نتوانست جهت سخنرانی در مراسم حضور یابد

( اینم گزارش اختصاصی شقاسینگ آن لاین از این مراسم )

 

 

 
تشییع محمد نوری
 
 
 
تشییع محمد نوری
 
تشییع محمد نوری
 
 
محمد نوری
دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389
دلتنگی ...  
سلام

دلم برای دوستان قدیمی وبلاگیم تنگ شده

کاش وقت داشتم به همشون سر میزدم

مطلباشونو با دقت و با حوصله میخوندم و مثل قدیما باهاشون خوش وبش میکردم

هی یادش بخیر

اینقدر سرم شلوغه که نتونستم براخودم قالب درست و حسابی جور کنم . دعا کنید خدا یه وقتی به من بده

شنبه یکم اسفند 1388
آشتی ...  
میدونم این چند وقته که سراغی از وبم نگرفتم باهام قهر کرده .

میدونم بی مغرفتی کردم و سری بهش نزدم .

ولی با تمام اینا میدونم که میدونه چقدر دلم این رورا گرفته . همه اش اتفاق های بد و بد . دیگه دل و دماغ نوشتن ندارم .

اما خب . . .

وب که گناهی نداره باش قهر کنم . تصمیم گرفتم هر از چند وقتی که حوصله کردم چیزایی اضافه کنم تا ببینم خدا چی می خواد .

پس فعلا آشتی