مستانه
من به سیبی خوشنودم .و به بوییدن یک بوته بابونه .من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم.
جمعه نهم فروردین 1387
سوتی بازار 2 ...  

جونم براتون بگه که اینجانب هدفم از خوردن مرغ تو غذا خود مرغ نیست بلکه چیز دیگه است:   استخوون مرغ

همه مرغ و به امید استخونهاش میخورم . البته این یه رسم خیلی دیرینه تو خاندان ماست . همیشه آخر سفره وقتی نگاه کنی میبینی که توی یک لحظه همه دارن این سنت حسنه رو به جا میارن .تازه از اونجایی که خدا هم خیلی منو دوست داشته امید اصلا استخون خور نیست و همیشه تو غذا ما مبادله خیلی عادلانه ای  انجام میدیم من گوشتها رو میدم به اون و اون هم استخوناشو میده به من . خلاصه . . .

 مایروز به همراه اهل و عیال رفته بودیم پیک نیک و گردش و نهارمونم از خونه بردیم که از قضا مرغ بود . وقتی غدا تموم شد من خواستم مراسم و به جا بیارم که یادم نیست چی شد امید اینها گفتند که دیر شده و باید بریم منم هر چی اصرار کردم که بابا یه دقیقه صبر کنید من اینو بخورم گفتند دیره به ترافیک میخوریم و این چیزا. منم گفتم حالا که این طور شد منم میذارم توی یک کاسه و با خودم میارم تو ماشین می خورم.من ریختم توی یه کاسه و بردم تو ماشینو خوردم ولی چون خیلی زیاد بود سیر شدم چون بازم دلم نیومد دور بندازمش گذاشتم تو داشبرد ماشین که رسیدیم بذارم تو یخچال و وقتی گرسنه شدم بخورمش . خلاصه . موقع پیاده شدن هم فراموش کردم و به طور کلی یادم رفت .اینها تو داشبرد خشک شد ما هر دو یادمون رفت . چند روز بعد امید یکی از دوستاشو که حسابی هم باهاش رودرواسی داشت سوار کرده بود . دوستش میگه که تو ماشین ضبط نداری ؟ امیدم میگه داشبردو باز کن پنل اونجاست . چشمتون روز بد نبینه دوستش در داشبوردو باز میکنه و کاسه با استخونا از توش میریزه بیرون . دوستش با تعجب فراوون میگه : وای اینا دیگه چیه ؟

 امیدم با خنده متمایل به گریه شب اومد خونه و از من پرسید که آخه عزیز من تو اگه جای من بودی میگفتی اینا واقعا چیه تو داشبورد ؟

 

پی نوشت : دوستان گرامی فردا میریم مسافرت و تا ۱۳ نیستیم . نظر  هم فعلا تا اطلاع ثانوی با تایید خودم درج میشه . خوش بگذره بای